تبليغاتX
زیرنویس

زیرنویس

شعر و نوشته های روح اله محمدی قیری

                  احد و تقسیم ناعادلانه ی حال درونی.

باید بخواب اَم،منتظر خبر بدی هستم. شاید می خواهد اتفاقی بیفتد.چقدر این سکوت قبل از اتفاق نفس گیر است.حیف که مرگ قبل از این که گزارش اش برسد ،خودش می رسد.مثل صحنه ای که کارگردان هنوز مردد از تولید است. مثل حس چند ثانیه قبل از تزریق یک آمپول که دمر خوابیده ای ، ویک پرستار زن می خواهد بزند ،ناگهان دینگ دینگ ِ اس ام اسش کار را متوقف می کند. مثل گم شدن توی نی زار ها وقتی فقط تو صدای دوستانت را می شنوی. مثل همین ها... باید جیره ی چای خوردن تعیین کنم. مارک های متفاوتی به ریزش ِ اتفاق می زنم. تنها گزینه ای که خیلی دوست دارم رخ بدهد ،کشیدن ریق رحمت و کرکره ی عمره. می خواهم سری به شادی دختر نگران نباش مهسا محب علی بزنم. دوست دارم چند روزی سگ اش را قرض بگیرم. ببرم توی یک حادثه ی دیگه . اون جا کراسوس ،سگ منسوب به پروین رو هار کنم. از این همه کرختی یک سگ وحشت ام می گیره. از بچه گی توی ایل قشقایی دیده ام که سگ موازی زانوی صاحب خانه است. باید دستی به سر و روی ِ هاری ِ کراسوس بکشم. چند تا جن نیاز دارم که کارهای بی خودم را با یک فوت انجام بدن. چند ساله می خوام برم کارت پایان خدمت ام رو بگیرم. پدرسگ حوصله و این کلمه ها نمی ذارن. وقتی توی پارک چند تا زن دور یه مرد نشستن و تخمه می شکنن و هی مرده یه جورایی خنک بازی در می آره ،چندشم  می شه. من از مزه ها فقط نسوختن معده ام رو متوجه می شم. مادرم برایم داروی ِ عطاری نسخه می کنه. ولی من حس بدی دارم. مثل وقتی که می خوای خفه بشی اما نمی شی. آخرین پناه برای این که در این حالت بمونم فقط کره اسب سفیدیه که میاد از پوست اش روشنی میاره ، می تونه باشه.تو محله ی قدیمی ما یه مردی به نام "احد " بود تو یه نانوایی کار می کرد. هر روز دعامی کرد که این نون ها فروش برن. جالب بود که حقوق ِ ش مثل دم خر نه کوتاه و نه بلند می شد. اما با یه حسرتی دعا می کرد،بد رقم. اما دعا  می کرد. تو تقسیمات آفرینش کاشکی من "احد " شده بودم. که حداکثرم فروش زیاد بود ، با وجودی که سودِ  ش تو جیب اَم نمی رفت. جام می  و خون ِ دل هر یک به کسی دادند/ در دایره ی قسمت تقسیم خری باشد. ضمن پوزش از ساحت خر.

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 12:19 بعد از ظهر  توسط روح اله محمدی قیری  | 

"بستنی"

یک سوی این شهر  قادر نیست

دست اش را به سمت من دراز کند.

و مرگ قادر است

چشم های دختری را ندیده

قورت دهد.

میدان خسروی یا هر جای این شهر

فرقی برای ماشه ی تفنگ نمی کند.

ترجیح می دهم 

یک بستنی خنک را کنار

گرمی ِ شهر لیس بزنم

 تا سبزی نخود های سبز را لمس کنم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 1:44 قبل از ظهر  توسط روح اله محمدی قیری  | 

شرایط روز های اخیر و بغض هایی که توی گلویم مانده است، باعث شده سرد شوم. باد سردی توی سرم   می وزد. دل تنگ ام. ترجیح می دهم با قرص های قوی در بی تفاوتی به سر ببرم. البته این یک حس است. امید وارم زود گذر باشد. از تغییر مثبت در بیرون خبری نیست. باید کاری کنم درون خودم را به نوعی تغییر دهم. به فکر دکلمه کردن شعر و ساخت صدا افتاده ام. لذت می برم با این کار. چند تا فیلم دارم که باید ببینم. رمان هم خیلی کمک ام می کند.از مهسا محب علی رمانی به دست ام رسیده . باید به کتابفروشی بروم و داستان های برعکس لیلا صادقی را گیر بیاورم. خیلی دل ام می خواست به جلسه ی رونمایی از کتاب صادقی بروم. دوست ام در ترکیه سر می برد. قرار بود با هم برویم. تنها نمی توانم بروم. حس بدی دارم. مثل یک پاک باخته ی نود ساله شده ام که فکری برای بلند شدن از خاک نمی کند. اما من سی سال ام است نه نود سال.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 9:20 بعد از ظهر  توسط روح اله محمدی قیری  | 

"زوزه "

هر وقت پلنگی در آستانه ی شکار

خیز می گیرد،

تنها شکار را دریاب.

گرسنگی پلنگ را

گوزن ها ی ماده تامین می کنند.

هر وقت

پلنگی در آستانه ی مرگ قرار می گیرد

تنها پلنگ را دریاب.

هر وقت علف های سبز در آستانه ی جویدن قرار می گیرند

گرسنگی بزهای کوهی را ...

مرگ بزهای کوهی ....

مادرم می گفت : شغال ها صبح زود مرگ انسان را زوزه می کشند.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:41 بعد از ظهر  توسط روح اله محمدی قیری  | 

" کلاه "

کمی آن طرف تر بخواب   ارنستو

تن اَت  بوی کار  در  مزرعه ی  نی شکر  می دهد.

بوی  گند ِ سیگار ِ برگ اَت

تهوع آور است.

ریش ها ی زبر اَت

بازو هایم را زخمی کرد.

 

راستی کلاه اَت را به من بده

می خواهم  ژست  چه گوارا  بگیرم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 11:53 بعد از ظهر  توسط روح اله محمدی قیری  |