احد و تقسیم ناعادلانه ی حال درونی.
باید بخواب اَم،منتظر خبر بدی هستم. شاید می خواهد اتفاقی بیفتد.چقدر این سکوت قبل از اتفاق نفس گیر است.حیف که مرگ قبل از این که گزارش اش برسد ،خودش می رسد.مثل صحنه ای که کارگردان هنوز مردد از تولید است. مثل حس چند ثانیه قبل از تزریق یک آمپول که دمر خوابیده ای ، ویک پرستار زن می خواهد بزند ،ناگهان دینگ دینگ ِ اس ام اسش کار را متوقف می کند. مثل گم شدن توی نی زار ها وقتی فقط تو صدای دوستانت را می شنوی. مثل همین ها... باید جیره ی چای خوردن تعیین کنم. مارک های متفاوتی به ریزش ِ اتفاق می زنم. تنها گزینه ای که خیلی دوست دارم رخ بدهد ،کشیدن ریق رحمت و کرکره ی عمره. می خواهم سری به شادی دختر نگران نباش مهسا محب علی بزنم. دوست دارم چند روزی سگ اش را قرض بگیرم. ببرم توی یک حادثه ی دیگه . اون جا کراسوس ،سگ منسوب به پروین رو هار کنم. از این همه کرختی یک سگ وحشت ام می گیره. از بچه گی توی ایل قشقایی دیده ام که سگ موازی زانوی صاحب خانه است. باید دستی به سر و روی ِ هاری ِ کراسوس بکشم. چند تا جن نیاز دارم که کارهای بی خودم را با یک فوت انجام بدن. چند ساله می خوام برم کارت پایان خدمت ام رو بگیرم. پدرسگ حوصله و این کلمه ها نمی ذارن. وقتی توی پارک چند تا زن دور یه مرد نشستن و تخمه می شکنن و هی مرده یه جورایی خنک بازی در می آره ،چندشم می شه. من از مزه ها فقط نسوختن معده ام رو متوجه می شم. مادرم برایم داروی ِ عطاری نسخه می کنه. ولی من حس بدی دارم. مثل وقتی که می خوای خفه بشی اما نمی شی. آخرین پناه برای این که در این حالت بمونم فقط کره اسب سفیدیه که میاد از پوست اش روشنی میاره ، می تونه باشه.تو محله ی قدیمی ما یه مردی به نام "احد " بود تو یه نانوایی کار می کرد. هر روز دعامی کرد که این نون ها فروش برن. جالب بود که حقوق ِ ش مثل دم خر نه کوتاه و نه بلند می شد. اما با یه حسرتی دعا می کرد،بد رقم. اما دعا می کرد. تو تقسیمات آفرینش کاشکی من "احد " شده بودم. که حداکثرم فروش زیاد بود ، با وجودی که سودِ ش تو جیب اَم نمی رفت. جام می و خون ِ دل هر یک به کسی دادند/ در دایره ی قسمت تقسیم خری باشد. ضمن پوزش از ساحت خر.
